نگاشی های باران

On دی ۱۶, ۱۳۹۰ · ۱ Comments

چند تا از نقاشی های باران (به زبان خودش نگاشی) هاشو تصمیم گرفتم که بذارم تو وب لاگ.

امیدوارم که از دیدنشون لذت ببرید، من که خیلی حال میکنم.

Dady is Back

On دی ۱۶, ۱۳۹۰ · ۰ Comments

سلام، سلامی بعد از چند ماه.

چند ماهی من (حجت) درگیر امور شخصی خودم بودم و واقعا وقت نمیکردم که وب لاگ باران رو بروز کنم و بخش های جدید اضافه کنم یا Them (همون پوسته به زبان فارسی) وب لاگ رو عوض کنم و از این بابت ناراحت هستم ولی جبران میکنم.

خب من دوباره برگشتم به وب لاگ دخترم (باران گلی). طی روزهای آینده تغییرات جدیدی در این وب لاگ خواهید دید شامل هدر جدید، تغییراتی در رنگ و فرم وب لاگ، عکس های جدید از باران، اخبار جدید (حرف های نگفته) و نظر سنجی های جدید.

از همه دوستانی که لطف داشتن و این وب لاگ رو میدیدن و از احوال ما و باران با خبر میشدن تشکر میکنم و درخواست میکنم که باز هم با نظراتشون ما رو تشویق به ادامه این مسیر کنیم. واقعا با هم بودن معنی پیدا میکنه و بدون هم هیچی معنی نداره.

خب این تازه اولش بود. کلی دیدگاه داشتیم که بررسی نشده بود و بررسی شدند. نرم افزار مدیریت وب لاگ به روز شد. نرم افزار های جانبی وب لاگ بروز شد. دامین این وب لاگ برای چند سال دیگه تمدید شد و وب هاستینگ نیز تغییراتی در اون اعمال شد.

از فردا تصمیم دارم که روی پوسته وب لاگ کار کنم و عکس های جدیدی از باران بزارم.

همیشه شاد و خوش باشید

حجت

 

قد آغوش منی..نه زیادی نه کمی

On شهریور ۱۹, ۱۳۹۰ · ۱ Comments

شهریور از راه رسیده و کم کم داره بوی پاییز می یاد..باران گلی بیست ماهگی رو پشت سر میذاره و به وضوح حرف زدنش پیشرفت کرده..باورمون نمیشه که فقط چهار مونده تا دو سالگیت و جشن بگیریم..چقدر زود گذشت..چه شیرین گذشت..

عاشق نقاشی شده ..اول توی دفتر نقاشیش می کشه بعد می ره سراغ دست و پاش..روی اونا نقاشی می کشه بعد اگر دیر بجنبم مبلا و…چند روز پیش  هم با هم رفتیم بادبادک و ترم جدید کلاست که اتفاقا کلاس نقاشی هم هست ، شروع شد.امروز رنگ آبی رو بهت یاد دادند هر چند که تو آبی و قرمز رو بلدی البته آبی رو خیلی بهتر تشخیص میدی…کلی نقاشی کردی و کیف کردی بعد با دوستات رفتیم تو حیاط بازی کردیم و اومدیم خونه.

برای عید یک ست مبل خریدیم که یه زیر پایی هم داره و البته جای میز وسط هم میشه ازش استفاده کرد..این شی عزیز رسما شده سرسره جنابعالی و هر شب اینو بابایی اریب میذارش روی مبلا و همه کوسنها رو هم می ریزه روی زمین که امن باشه و تو کلی سرسره بازی می کنی..خدا رو شکر که می تونیم تو خونه هم سرگرمت کنیم..

فعلا که عاشق قورمه سبزی هستی و هر روز هم بخوری بازم دوست داری..دیگه چند وقتیه لب به تخم مرغ نمی زنی و به هزار کلک شاید یک کوچولو بخوری…می ری توی شیشه فر گاز خودتو نگاه می کنی و اسم خودتو گذاشتی نی نی..شاید فکر می کنی یه نی نی دیگه توی شیشه پیداست …مدت زیادیه که خودت غذا می خوری و من به این اعتماد به نفس و استقلالت واقعا افتخار می کنم.تلت رو خودت به موهات می زنی و کفش و جورابتم می خوای خودت بپوشی که تا حدی موفق می شی…

چند وقت پیش داشتیم با هم از پله ها پایین میرفتیم.دستت توی دست من بود که یه دفعه دم پاگرد آخر دستت رو از دست من بیرون کشیدی و چهار پنج تا پله رو قل خوردی و رفتی پایین..من آنچنان زدم توی سرم و داد زدم که همسایمون درو باز کرد اومد بیرون..وقتی به خودم اومدم دیدم کیف و عینکم هر کدوم یه طرف پرت شده و من اصلا متوجه نشدم کی اینارو پرت کردم و پریدم به سمت تو..خدارو صد هزار مرتبه شکر که چیزیت نشد مامان جونم.

صبحا اصولا تا ده و یازده خوابی و من دیگه خواب ظهرتو حذف کردم عوضش تو هم شب تا ساعت ده دیگه می خوابی…یکشنبه ها هم که من تا شب کلاس دارم با بابات می ری عشق و حال ..آخ که چقدر کیف می کنم وقتی در می زنم شما دو تا می یاین استقبالم و دل من براتون پر می کشه..خیلی حس خوبی دارم که بابات هم واقعا در نگهداریت سنگ تموم می ذاره و من با آرامش کامل به کارهام می رسم..از بابایی ممنونم به خاطر همراهیش و همدلیش .

چند روز دیگه تولدمه…من امسال دوباره متولد شدم…خوشحالم و سجده شکر به جا می یارم.

 

گل سرخ خونه من…دلم برات هلاکه

On تیر ۳۰, ۱۳۹۰ · ۴ Comments

باران گلی یکسال و نیمه شد…

چهارم تیر ماه برای زدن واکسنت رفتیم دکتر…حرفها و حدیثهای زیادی شنیده بودم که این واکسن سخت جوریه!! دلشوره داشتم ولی از یه طرف دیگه واکسن نداشتی تا شش سالگی و این خودش به آدم قوت قلب می داد…باید اول تیر ماه می زدیم واکسنتو اما چون تولد بابایی بود دیگه موکول شد به شنبه…طبق معمول تا دکترت رو دیدی زدی زیر گریه…جیغغغغغغ…دااااااااااااد…دکتر هم گفت برو اصلا من با شما کاری ندارم…تو هم با اون اشکای گوله گوله ات بای بای می کردی…مرده بودیم از خنده…بالاخره امپولو خوردی و اومدیم خونه…چند ساعت اول انگار نه انگار..اما از شب دیگه تبت شروع شد و غرغر می کردی..بمیرم خیلی پات درد داشت…استامینوفن خارجی هم که بابات از دبی آورده بود رو هم به سختی می خوردی..آخر سر دیگه یه لگن آب کردیم و پاهاتو گذاشتیم توش…خدا رو شکر ۲۴ ساعت بعد همه چی تموم شد…

از اواسط تیر با هم می ریم یه کلاس تو مجموعه  بادبادک..کلاس بازی و رشد..که مامانا با بچه ها بازیهای مختلف یاد می گیرند..خیلی اونجا رو دوست داری..باورم نمیشد انقدر اجتماعی باشی و می ریم اونجا اصلا به من کاری نداشته باشی..قربون هیکلت برم که وقتی خاله گلناز شعر می خونه و ما دست می زنیم می ری وسط و قر میدی…یه همکلاسی هم داری به نام کیان که یه پسر کپل مو فرفری هست و من عاشقشم…

هفته پیش هم چند روز تعطیلی بود و با خاله ریحانه اینا رفتیم شمال…اولین بار که دریا رو دیدی سه ماهت بود..ایندفعه با بابا توی آب هم رفتی و کلی کیف کردی…دو هفته اخیر خیلی کلمه یاد گرفتی..اونجا اسم دریا رو هم قشنگ یاد گرفتی و می گی

کلمات جدیدی که می گی: دریا…آوا…علی…غزلی ( به غزل می گی )…آپ (آب)…عکس…ابس ( اسب)…

بوس می فرستی و آدم دلش می خواد یه لقمه چپت کنه…راستی موهاتو کوتاه کردم..هوا وحشتناک گرم بود و تو هم که همش خیس عرقی..خیلی هم بامزه شدی با مدل موهای جدیدت..

تقریبا یک ماهی هم میشه که دیگه غذای بزرگا رو می خوری..البته با پلوی نرم..دیگه خانوم شدی قربونت برم

آخ که من عاشق سال ۹۰ شدم …باورم نمیشه که خیلی چیزا داره درست می شه…می گن آدما یا تغییر می کنند یا تکرار می شن…تغییر می کنیم وای به آنان که سالیانه ساله دارن تکرار میشن

ای که من وقت کنم عکس بذارم خیلی خوب میشه

هر چی ستاره تو آسمونه به مو هات سنجاق می کنم…

On خرداد ۲۷, ۱۳۹۰ · ۴ Comments

شب عید بود که از عکاسی که همیشه می برمت زنگ زدند و گفتند سفره هفت سین داریم و اگر دوست دارین بیاین با سفره ما عکس بندازین…با وجود اینکه بابا سفر بود و من هم سرم خیلی شلوغ بود ، رفتیم دو تایی عکاسی..راستش رو بخوای من با تو عکس درست حسابی نداشتم …برات چند دست لباس برده بودم که ظرفیت تو دو تا بیشتر نبود…بعدش شروع کردی به نق زدن و ما به همون دو تا تیپ قناعت کردیم…جالب این بود که خانوم عکاس تا می اومد عکس بگیره تو راه می افتادی!!!

دو هفته پیش رفتم عکسها رو سفارش دادم  و پنجشنبه رفتیم عکسا رو گرفتیم..واااااااااااای چقدر موهات نسبت به شب عید بلند شده و چقدر چهره ات نسبت به اون موقع فرق کرده…یادمه اون موقع داشتی دندون در می آوردی و دو تا دستات تا مچ تو دهنته!! ولی بازم عکسات شاهکاره و عین ماه افتادی…هر چی تو ماشاا… بزرگ شدی من کوچولو…هههههه

اول پیش بندتو کندی…هی من بستم هی کندی…آخر سر موفق شدی و من دیگه برات پیش بند نمی بندم..بعد گل سر..می بستم به موهات تو می کندی…حالا تقریبا یک هفته است کفشاتو در میاری…یهو تو آرایشگاه می بینم صدای پای پینوکیو می یاد!!!!! کفشاتو در می یاری و می دویی!!! ورزش روزانه من خلاصه می شه به کفش پا کردن!!! یه بار دو بار صدبار!!!!!!!!!!!!!!

به توپ و بادکنک و این چیزا می گی : پو پ ( پ دوم با فتحه) امروز سه تایی رفته بودیم بیرون و تو بادکنکی که توی دستت بود رو باد زد از ماشین افتاد بیرون…منم داد زدم : حجت…پو پ …پو پ…واااااای مرده بودیم از خنده..گفتم کم کم دیگه ما هم حرف زدن خودمون یادمون می ره و به زبون باران حرف  می زنیم…یه کلمه دیگه هم اخیرا یاد گرفتی : جیش…می رم دستشویی می یام بیرون ..می خندی می گی : جیییییییییییششش…یعنی من فهمیدم تو رفته بودی اونجا چی کار!!!

عاشق آب بازی هستی…الکی می گی آب می خوام ..تا لیوان رو بهت می دم یه قلپ می خوری بقیشو خالی می کنی زمین …بعد با دستت با این آبها بازی می کنی…فکر کنم کم کم پارکتهای خونه ور بیاد …از بس آبیاریشون کردی…

می رقصی کاملا حرفه ای…نمی دونم این قر و اطوارها رو از کی یاد گرفتی..آخه ..

عاشق موهای لخت و خرماییتم…هم حالتش خیلی خوشگله هم رنگش..فعلا هم داریم بلند می کنیم موهاتو..

امروز نذاشتی من صبح بخوابم…خیلی تمرکز نوشتن ندارم… .برمی گردم!

عشق تازه…حرف تازه

On خرداد ۱۲, ۱۳۹۰ · ۲ Comments

 

دوباره دارم برات می نویسم بعد از چند ماه…

کامپیوترم  خراب بود مادر و من ناگزیر به این ننوشتن بودم…نمی دونم از کجا شروع کنم و از چی بنویسم سعی می کنم هر چی به ذهنم می یاد رو برات ثبت کنم تا ایشاا… از این به بعد همیشه خونه خاطراتت به روز باشه…نوروز نود از راه رسید و ما سال جدید رو در کنار هم آغاز کردیم با یه هفت سین زرد وقرمز و قشنگ و البته بدون ماهی قرمز که من همیشه خدا با خریدنش و آب عوض کردنش و جون دادنش مشکل داشتم…هفته اول تهران بودیم و هفته دوم سه تایی رفتیم آنتالیا…سفر خوبی بود و تو هم که تازه از پله بالا پایین رفتن رو کشف کرده بودی و همش تو محوطه هتل پله ها رو بالا پایین می کردی…یک شب هم با هم رفتیم کنسرت ابی و کامران هومن که بابا واقعا محبت رو در حق من تمام کرد  و همش تورو نگه داشت و عملا اون هیچی ندید و من کلی کیف کردم…وسطاش هم که تو خوابت برد و بابایی بردت تو ماشین..هر چند که من نصف حواسم پیش شماها بود اما یکی از بهترین شبهای عمرم بود و خیلی خوش گذشت…

بعد از عید هم که با هم دوباره می ریم سر کار…و بالاخره هفتم اردیبهشت هم موفق شدیم برات تولد بگیریم…که تو بر خلاف همیشه اون شب همش اخمات تو هم بود و به خود منم خیلی خوش نگذشت…مطمئن هستم سال دیگه بهتر می شه تولدت..چند روزی بود حال نداشتی به خاطر دندونات فکر می کنم و من نباید برات تو این شرایط تولد می گرفتم..شب قبل از تولدت با بابایی دو تایی رفتین خرید و با شش تا بادکنک گازی خوشگل و یک دونه از این اسبا که سوارش میشن برگشتی..برق چشمات هیچ وقت از یادم نمی ره که چقدر از خریدن اینها ذوق کرده بودی.

حرفایی که الان می زنی. من می پرسم و تو جواب می دی:

ببیی می گه : بع بع

دمبه داری : نع نع

پس چرا می گی : بع بع

کلاغه می گه : غار غار

پیشی می گه : میو میو

از همه جالبتر خروسه است واسه خودت آهنگ ساختی می گی : دید دا را دا دام …یه همچین چیزی

گلاب به روی همه قبل از دستشویی کردنت گاهی هم بعدش می گی : اه اه

به آب می گی : ب (با فتحه ) – بابا – ماما – تاتا (تاب)- دادا (کسری – داداش)-رنگ آبی رو میشناسی فعلا اینا به ذهنم می یاد..آهان داغ رو هم قشنگ می گی

همه چیز رو می فهمی..لباستو بیار..اینو ببر…همه چی …با آی فون خیلی راحت کار می کنی..قفلشو باز می کنی و بازی جوجو رو باز می کنی..با تلویزیون و دی وی دی و تلفن هم بلدی کار کنی..سی دی می ذاری..در می یاری…

فعلا شش تا دندون داری ولی اگه دلت بخواد می تونی غذای ما رو هم که نرم شده بخوری..هنوز هم من برات غذا  جدا می پزم البته.عاشق سیب زمینی سرخ کرده ای  و تازگیها تخم مرغ نیم رو هم می خوری.نوش جونت  عشق من

چند دفعه هم هست که بابابات تنهایی می رین پارک و خیلی بهتون خوش می گذره منم در عوض به کارهام می رسم.تو آرایشگامون وقتی می گم بشین موهاتو درست کنن مثل یه دختر بیست ساله آروم می شینی و تکون نمی خوری.موهای لختت کاملا بلند شده و برات دم اسبی می کنم. این هفته هم برات لاک زدیم  و خودتم خیلی ذوق کردی و به هر کی رسیدی لاکهاتو نشون دادی. قربون دستات برم من.

یه قرار دیگه هم چند هفته پیش با مامانای دی ماهی و نی نی هاشون داشتیم که همه دوستات ماشاا..بزرگ شده بودن و طبق معمول بهمون خیلی خوش گذشت.سال ۹۰ رو با تمام بالا پایینش دوست دارم…شدم یه مامان قوی و پر از عشق و امید به روزهای بهتر.

حرفهای در گوشیمون باشه برای وقتی که برم یاد بگیرم ببینم پست رمز دار چه جوری باید بنویسم.

دومین ساله که روز مادر به منم تبریک می گن…مادر بودنمو عاشق بودنمو مدیون وجودتم دخترم.ممنونم که هستی.خدایا شکرت

 

درمان تویی وقتی که دنیا نا خوش است…

On اسفند ۲۲, ۱۳۸۹ · ۶ Comments

سلام

آخ که چقدر دلم برای خونه خاطراتت تنگ شده بود باران گلی..مامان جون بسکه جفت پا رفتی روی لپ تاپ ما که بیچاره رفت بایین و دیگه بالا نیومد…هنوزم که هنوزه حالش خرابه!! یه بارم کلی تایپ کرد همش پرید…

بعد از ماه آذر که همش مریضی بود شب یلدا بود که عمو مسعود نازنین از پیش ما پر کشید و رفت تو آسمونا..آخ که هنوز داغش تازه است و هنوز باور جای خالیش برای هممون سخته…می نویسم تا بدونی باران گلی که عموی من ماه بود..یه دونه بود..هر چی ازش خاطره داریم شوخی و خنده و شیطنت بود و بس..امیدوارم روحش قرین آرامش باشه..الهی آمین

فکر کنم یک هفته ای بود که سیزده ماهت تموم شده بود و همچنان بی دندون بودی …که یکروز اومدم خوراکی بذارم دهنت که انگشتم خورد به یک تیزی..آخ که چه لحظه هیجان انگیزی بود…بعللههههههه باران خانوم هم بالاخره دندون درآورد هر چند که هنوز یه دندون موشی داری ولی بازم خیالم راحت شد که نه بابا بچه منم دندون بلده دربیاره…اواسط ماه بهمن هم که راه افتادی ..اولاش مثل مستها راه می رفتی الانم وقتی می خوای نیفتی می دویی…دلم ضعف می ره برای اون نیم وجب قدت و راه رفتنت!

شیشه شیرت و دیگه کاملا خودت می گیری دستت و می خوری..عاشق اون شیرخوردنهای صبح زودتم که با چشم بسته شیر می خوری بعدشم شیشه ات رو می اندازی اونطرف و  دوباره می خوابی..خوش خوابیت به خودم رفته..شبها تا دوازده – یک با ما بیداری ولی از اونطرف تقریبا تا ظهر می خوابی…به هر سوراخی که باشه سرک می کشی ..تمام کابینتها،‌گاز،‌ماشین لباسشویی هیچی از دست تو در امان نیست وروجک..اسمتو گذاشتم شیطون بی صدا…با دی وی دی و تلفن و انواع اقسام وسایل الکترونیکی بلدی کار کنی…موبایلو که دیگه آخرشی..حتی قفل آی فون رو هم باز می کنی و ما همچنان در (به قول عمو رضا ) در کف کما موندیم که از کجا یاد گرفتی ؟!!

این دفعه که برای چکاپ  برده بودمت دکتر انقدر گریه کردی که دیگه به هق هق افتاده بودی..مطب دکترت تنها جاییه که از لحظه ورود گریه می کنی و ایندفعه که دکتر اومد به حالت خوابیده قدتو اندازه بگیره با مشت می زدی توی سینه دکترت و من داشتم از خجالت می مردم..خوبه مامان جون هر چی مادرت مظلوم واقع شد تو حق خودت رو بگیر…دوست ندارم دکتر مهندس بشی …دوست دارم خوش باشی تو زندگیت …دوست دارم آرامش داشته باشی…دوست دارم چیزهایی رو که دوست داری به دست بیاری نه که مجبور باشی چیزایی رو که داری رو دوست بداری…

عید نزدیکه…نمی دونم چرا هیچ وقت عید رو دوست نداشتم..یه جور دلشوره می افته به جونم..یادش به خیر پارسال تو سه ماهت بود و من کلی لباس خوشگلاتو تنت کردم و تو دقیقا لحظه سال تحویل آنچنان خراب کاری کردی که نگو و نپرس…امسال  عید با تو و قدمهای کوچکت… با تو و دستهای کپلت…با تو دندونات که حالا شدن سه تا …با تو و هر قدمی که با من برمی داری خوشحالترم…خوشبخت ترم…عاشقترم

درمان تویی وقتی که دنیا ناخوش است…

On اسفند ۲۲, ۱۳۸۹ · ۰ Comments

سلام

آخ که چقدر دلم برای خونه خاطراتت تنگ شده بود باران گلی..مامان جون بسکه جفت پا رفتی روی لپ تاپ ما که بیچاره رفت بایین و دیگه بالا نیومد…هنوزم که هنوزه حالش خرابه!! یه بارم کلی تایپ کرد همش پرید…

بعد از ماه آذر که همش مریضی بود شب یلدا بود که عمو مسعود نازنین از پیش ما پر کشید و رفت تو آسمونا..آخ که هنوز داغش تازه است و هنوز باور جای خالیش برای هممون سخته…می نویسم تا بدونی باران گلی که عموی من ماه بود..یه دونه بود..هر چی ازش خاطره داریم شوخی و خنده و شیطنت بود و بس..امیدوارم روحش قرین آرامش باشه..الهی آمین

فکر کنم یک هفته ای بود که سیزده ماهت تموم شده بود و همچنان بی دندون بودی …که یکروز اومدم خوراکی بذارم دهنت که انگشتم خورد به یک تیزی..آخ که چه لحظه هیجان انگیزی بود…بعللههههههه باران خانوم هم بالاخره دندون درآورد هر چند که هنوز یه دندون موشی داری ولی بازم خیالم راحت شد که نه بابا بچه منم دندون بلده دربیاره…اواسط ماه بهمن هم که راه افتادی ..اولاش مثل مستها راه می رفتی الانم وقتی می خوای نیفتی می دویی…دلم ضعف می ره برای اون نیم وجب قدت و راه رفتنت!

شیشه شیرت و دیگه کاملا خودت می گیری دستت و می خوری..عاشق اون شیرخوردنهای صبح زودتم که با چشم بسته شیر می خوری بعدشم شیشه ات رو می اندازی اونطرف و  دوباره می خوابی..خوش خوابیت به خودم رفته..شبها تا دوازده – یک با ما بیداری ولی از اونطرف تقریبا تا ظهر می خوابی…به هر سوراخی که باشه سرک می کشی ..تمام کابینتها،‌گاز،‌ماشین لباسشویی هیچی از دست تو در امان نیست وروجک..اسمتو گذاشتم شیطون بی صدا…با دی وی دی و تلفن و انواع اقسام وسایل الکترونیکی بلدی کار کنی…موبایلو که دیگه آخرشی..حتی قفل آی فون رو هم باز می کنی و ما همچنان در (به قول عمو رضا ) در کف کما موندیم که از کجا یاد گرفتی ؟!!

این دفعه که برای چکاپ  برده بودمت دکتر انقدر گریه کردی که دیگه به هق هق افتاده بودی..مطب دکترت تنها جاییه که از لحظه ورود گریه می کنی و ایندفعه که دکتر اومد به حالت خوابیده قدتو اندازه بگیره با مشت می زدی توی سینه دکترت و من داشتم از خجالت می مردم..خوبه مامان جون هر چی مادرت مظلوم واقع شد تو حق خودت رو بگیر…دوست ندارم دکتر مهندس بشی …دوست دارم خوش باشی تو زندگیت …دوست دارم آرامش داشته باشی…دوست دارم چیزهایی رو که دوست داری به دست بیاری نه که مجبور باشی چیزایی رو که داری رو دوست بداری…

عید نزدیکه…نمی دونم چرا هیچ وقت عید رو دوست نداشتم..یه جور دلشوره می افته به جونم..یادش به خیر پارسال تو سه ماهت بود و من کلی لباس خوشگلاتو تنت کردم و تو دقیقا لحظه سال تحویل آنچنان خراب کاری کردی که نگو و نپرس…امسال  عید با تو و قدمهای کوچکت… با تو و دستهای کپلت…با تو دندونات که حالا شدن سه تا …با تو و هر قدمی که با من برمی داری خوشحالترم…خوشبخت ترم…عاشقترم

من خود به چشم خویشتن..دیدم که جانم می رود

On آذر ۱۹, ۱۳۸۹ · ۱۴ Comments

از جمعه پیش شروع شد…شب بود که به خونه بابا محمود رسیدیم. وقتی رسیدیم اونجا احساس کردم که رنگت پریده است. چند دقیقه ای نگذشته بود که شروع کردی به بالا آوردن…هر چی خورده بودی رو برگردوندی..فکر کردم شاید بالا پایینت انداختن اینجوری شدی..بعد یکی دو ساعت شیر خوردی و هنوز از گلوت پایین نرفته بود که دوباره همه رو برگردوندی…از همون موقع تو دلم آشوب شد…اومدیم خونه..خوابت برد ولی دوباره از حالت تهوع بیدار شدی…دیگه آب بالا می آوردی..ساعت دو نصف شب بود که راهی بیمارستان کسری شدیم…بهت قطره تهوع دادن چون علامت دیگه ای نداشتی…صبح که از خواب بیدار شدی بیرون روی شدید داشتی و همون داستان تکرار شد…تب هم اضافه شد…با دکتر خودت تماس گرفتم گفت شاید به قول قدیمیها رودل کردی…تا شب با استامینوفن و همون قطره تهوع سر کردیم..حالت اصلا خوب نبود…شب شنیدم که دانیال و داریان هم همین علائم رو دارند و بستری شدند…

نهایتا یکشنبه بعدازظهر بعد از رفتن پیش دکترت ما هم راهی بیمارستان شدیم. تشخیص داد که باید بستری بشی و سرم بگیری…حالت جگرمو آتیش می زد…لبات از بی آبی قاچ قاچ شده بود…لپات از تب گل انداخته بود و از بی حالی همش سرت روی شونه ام بود…….بماند که چی کشیدم موقع سرم زدن به تو…وقتی که به زور تو رو از بغلم درآوردن که ببرنت برای سرم زدن…جیغ می زدی و یقه منو ول نمی کردی….دلم از حلقم داشت می زد بیرون…منو بابایی رو از اتاق بیرون کردن تا ازت رگ بگیرن…پشت در هق هق گریه ام بلند بود………..با تمام وجود اعتراف می کنم که یکی از سختترین لحظات عمرم بود……اتفاقهایی تو زندگی همه می افته که با خودمون می گیم از این بدتر نمی شه ..و یا دیگه نمی تونم تحمل کنم…الان می دونم که حاضرم هر بلایی رو تحمل کنم ولی نا خوشی تو رو نبینم…یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه تا بعدازظهر بیمارستان بودیم…از مچ پات رگ گرفته بودن و آروم نگه داشتنت روی تخت بیمارستان خودش پروژه ای بود عظیم……….خدا به مادرم سلامتی بده که خیلی کمک حالم بود و تن شوهرمو سالم نگه داره که بهترین امکانات بیمارستانو برامون فراهم کرد……..

استفراغ و تبت با سرم کنترل شد ولی اسهال لعنتی همچنان ادامه داشت…بنده خدا مامانم یه پاش بیمارستان بود یه پاش در راه خونه که هی غذاهای مختلف رو امتحان کنیم شاید فرجی بشه….از یه طرف چون حال پسر عمه هاتم همین بود و خیلی از بچه های دوروبر..کاریش نمیشد کرد جز صبر که این ویروس لعنتی خودش رفع زحمت کنه…اومدیم خونه..اما بی حالی واسهال و آب رفتن لحظه به لحظه تو آرام و قرار برای من نذاشته بود…رنگ پریده ات خنجر به دلم می زد……خدایا اااااااااااااااااااااا روزهای خیلی سختی بود…با خودم فکر می کردم چقدر بیخود از بهم ریختن کابینتا و گاز و اینا ناراحت می شدم…انقدر غصه داشتم که خودمم می دونستم دیگه دارم جفنگ می گم..دعا می کردم که خوب بشی و بری دوباره کابینتا رو بریزی بهم…..

هفت روز گذشت تا کم کم چشماتو باز کردی …تا بیرون روی شکمت متوقف شد و دوباره شیطونی از سر گرفتی…هر چند خیلی لاغر شدی و چشمات حال نداره ولی خداروشکر از دیروز تا حالا رو به بهبودی رفتی…….

خدایا صد هزار مرتبه شکرت

یا من اسمه دواء و ذکره الشفاء…خدایا به حق این روزها همه مریضها رو شفا بده…الهی آمین

توی چشم تو نگاه… مثل شاه بیت غزل

On آبان ۳۰, ۱۳۸۹ · ۲ Comments

بارانم

امروز یازده ماهت تموم شد…چند وقتیه که پاهات از تشکی که کوچیکیات روش می خوابیدی میزنه بیرون…کمد لباسات پر شده از بلوزهایی که تنگ شده و شلوارهایی که کوتاه شده…کفشهایی که در کمال ناباوری دیگه به پات اندازه نیست…مدتیه که چند ثانیه ای روی پاهای کوچولوت وایمیستی و قد نیم وجبیتو به رخ ما می کشی…آخ که چه حس خوبیه وقتی که زیر بغلتو می گیرم و خونه رو با هم متر می کنیم….چه حالیه وقتیکه که میری در گازو باز می کنی …در کابینتا رو باز می کنی و زندگیمو می ریزی بیرون و من می گم : بااااااااااااااااارااااااااااااااااااااااااان نهههههههههههههههه! تو هم دو ثانیه بربر منو نگاه می کنی و دوباره کار خودتو می کنی!!! موش کوچولوی من عاشق این هستی که هر چی دم دستت  می یاد می بری  می کنی زیر مبلها و میز و پشت میز تلویزیون… تازگیها یاد گرفتی می گی : دایی…اولین خویشاوندی که بعد از مامان بابا صدا می کنی دااااااااااییییییییییه !!

وقتی داری شیر می خوری با دماغ و چشمهای من بازی می کنی و وقتی میذارمت روی پام که بخوابی دو تا شصتهای دستمو محکم  می گیری توی دستهای کوچولوت…دوست دارم…همه این لحظاتو دوست دارم…دوست دارم سرمو ببرم زیر گلوی تپلت و یه دل سیر ماچت کنم و تو هم از ته دل قهقهه بزنی…بخندی عزیز دل مادر که خنده هات همه ناملایمات زندگی رو دود می کنه می بره هوا………

اون موهای لخت مثل ابریشمت داره بلند و بلندتر می شه و وقتی میریزه توی پیشیونیت خیلی با نمک تر می شی…تقریبا یک هفته ای هست که با هم سر کار می ریم و تو هم داری به اونجا عادت می کنی…تو دختر مثل گلم همیشه خوب بودی و هستی …

چیزی نمونده یکسالگیتو جشن بگیریم…یه کیک خوشگل برات بگیریم و یه شمع به نشونه یک سالگیت…یک ساله که وجود منو با حسهای قشنگی پر کردی که بدون حضورت هرگز حس کردنی نبودند….همیشه گفتم..بازم می گم…اول خدا رو شکر…دوم تولدت داد خواهم زد که من با تو خوشبخت ترینم!

خبر نامه باران کوچولو
نام:
ایمیل:
عضویت:
لغو عضویت: